تبليغاتX
ادم-بودن یا نبودن

ادم-بودن یا نبودن

A d a m - ToBeOrNotToBe

اکثرا معتقدند کسانی که توی کاری پیشرفت داشته اند یا متخصص شده اند یا نخبه هستند در این راه بسیار زحمت کشیده اند و خون دلها خورده اند و چه سختی ها که نکشیده اند اما به نظر من انها بسیار راحت تر از بقیه زیسته اند و راه راحت تری را برگزیده اند و تنها سختی انها شروع راهشان بوده است و بقیه راهشان با عشق به راهشان همراه و شیرین شده و این بقیه هستند که باید سختی روزگار را بیشتر بچشند و همه عمر ضرر میکنند. پس اگر طالب پروازید فقط کافیه یه دفعه بپرید.
+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 19:50  توسط سعید  | 

شعار واقعی بعضی ها...

دیگران کاشتند ما خوردیم .ما نمی کاریم دیگران مرگ بخورند.

غیر از اینه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 12:25  توسط سعید  | 

بهترین دوست شما از شما طلبی ندارد اما وقتی چاهی در سر راهش دیدید سخت مدیونش می شوید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 21:13  توسط سعید  | 

تو دنیا   اتفاقاتی می افته که جوابی براشون پیدا نمی کنی .

تو دنیا   لحظاتی هست که تکرار نمی شن .

تو دنیا   چیزهایی می بینی که باور نمی کنی .

تو دنیا   کارایی میکنی که فکرشم نمی کردی .

تو دنیا   هر کسی فقط یه ستاره داره که باید شانس بیاره پیداش کنه تازه اگر اونموقع روشن باشه .

تو دنیا   زندگی نکنید چون باید زندگی کنید فقط زندگی کنید چون باید زندگی کنید.

تو دنیا   چشم داشته باشی نمیبینی .

تو دنیا   مخ داشته باشی هیچی نمی فهمی .

تو این دنیا   اون دنیایی نباشید که بخواهید تو اون دنیا این دنیایی باشید .

تو این دنیا   ندیدمتون تو اون دنیا میبینمتون .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 22:52  توسط سعید  | 

بعضی مواقع ادم حالش گرفته خودشم میدونه چرا و میدونه باید چکار کنه حالش خوب بشه پس یا درمونو داره و خوب میشه یا نداره و می پذیره که حالش باید اینطور باشه.

 اما امان از وقتی که حالت گرفته و نمی دونی چته همینطوری مخت قفل میکنه نه دل بکار میدی نه مسافرت و نه هیچی... بعضی ادما اینطور موافع غریزی عمل میکنن هر چه پیش اید خوش اید فقط باید امیدوار باشن وقتی تو این حالت هستند مجبور نشن تصمیم مهمی بگیرن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 11:26  توسط سعید  | 

از بزرگ بودن نترسید............................

بعضی ها بزرگ به دنیا می ایند..............

بعضی ها به بزرگی میرسند..................

بعضی ها هم بزرگی از وجودشون میریزه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 23:50  توسط سعید  | 

امروز با دوستان صحبت طول عمر شد و اینکه هر کی چند سال دوست داره زندگی کنه .و در جواب اینکه اگر طول عمر دست خودمون بود چقدر تو این این دنیا میموندیم جوابها بسیار متفاوت بود:

دویست سال

هزار سال

تا ابد

همین حالا تمومش میکردم

حالا میرفتم دویست سال دیگه برمیگشتم

من فکر میکنم داشتن چنین اختیاری روح زندگی رو از ما میگیره .نظر شما چیست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 23:17  توسط سعید  | 

هر فردی هدفی دارد و هر جمعی نیز هدفی.

موقعی فرد به تعالی می رسد که به معنی کلمه هدفش را فدای هدف جمع کند و اینجاست که پرچم جمع به اهتزاز در می اید وجمع به تعالی میرسد جمعی که فرد هم جزیی از ان است پس فرد هم به تعالی میرسد .

ایران ما روزی ایران خواهد شد که ...........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 23:7  توسط سعید  | 

تا حالا شده که از اینکه شما هم انسانید شرمنده باشید .من برای همه ادمها را با هر خصوصیتی دوست دارم امامتنفرم از ........................

دیشب رفته بودیم عیادت یه بیمار .بیمار که نه ٫یه ادمه دل مرده .یه خانم محترم و ابرودار و تنها.شوهرش کارخونه داره و وضع مالی خوبی داره ولی من ازش متنفرم . سعی میکنم هرگز نبینمش . نه بخاطر اینکه مغروره و خودخواه .و نه به خاطر اینکه خسیسه و کثیف .و نه بخاطر اینکه به پولش مینازه و به تیپش   نه . این ادم لجن نزدیک به سی چهل ساله زنشو میزنه و حالا هم که زنش مریض شده و کمردردی رفته دنبال خوشگذرونی. نمیدونم چی بگم فقط میگم تو این دو سه ساعتی که این خانم  برامون درد و دل میکرد شرمنده شدم که ادمم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 23:40  توسط سعید  | 

لطیفه

مردی بر درخت گردویی تکیه زد و گفت میوه ای به این کوچکی را خدا در درختی به این بزرگی نهاده و هندوانه به این بزرگی را در بوته ای به این کوچکی . تا حرفش تمام شد گردویی از بالای درخت بر سرش افتاد مرد گفت: خدا را صد هزار بار شکر که هندوانه نبود !!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 23:42  توسط سعید  | 

امروز زندگینامه شیخ محمود شبستری را می خواندم که به نکته جالبی برخوردم من تصورم از شیخ شبستری با این مرتبه از عرفان و شناخت٫ فردی با موی سپید وسالخورده بود اما باکمال تعجب وی در سی و سه سالگی  دیار خاکی را ترک گفته اند.

 من نزدیک سی سال سن دارم اگر من در سی و سه سالگی از این دنیا باز نشست بشوم چی از من باقی خواهد ماند؟ وای اوضاع خیلی خرابتر از اونیه که فکرشو بکنم .....

بی خیال . جدی نگفتم....................... فکرشو نکنید

.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 23:17  توسط سعید  | 

این پنجشنبه و جمعه از بس با تلویزیون و کامپوتر و اینترنت و موبایل وموسیقی و...و..و...و...و...و... سر و کار داشتم در جواب مادرم برای رفتن به مهمونی بر خلاف همیشه سریعا جواب مثبت دادم اما متاسفانه تو مهمونی هم همه مشغول تماشای تلویزیون بودند یکی هم با کامپیوتر ور میرفت منم رفتم تو اتاق بچه خواهرم پنج سالشه. رفتم سراغ اسباب بازیهاش با چند تا عروسکها همخونی کردم و ماشین بازی و موتور و تفنگ و اما جالب تر از همشون عروسکی بود که اسب سواری میکرد اینقدر برام جالب بود که تا باتریهاش تموم نشدند تماشایش میکردم!!! سرگرمی فوق العاده ای بود وقتی اومدم خونه خیلی سبک تر شده بودم از حالا به بعد برای اوقات بیکاری ٫فراقت ٫خستگی ٫افسردگی ٫تنهایی ٫بدهکاری و نداریم یه راه دیگه هم پیدا کردم و  فقط کافیه چند تا عروسک نمکی یا اسباب بازی جدید بخرم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 23:14  توسط سعید  | 

شما به کسی که در اوج بالقوه بودن برای موفقیت در هدفی و در استانه پیروزی تغیر مسیر میدهد انهم  بخاطر هدفی بالاتر اما مبهم در موفق شدن چه میگویید:؟

 احمق

 دیوونه

نترس

کله خر

 سر به هوا

 طلسم شده

خدا برگشته

چل و خل.........................................

..................................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 23:11  توسط سعید  | 

تابستون امسال بود که یک گروه دانشجویی به همراه استادشون برای بازدید از کارگاه ما اومدند کارگاه ما در یک منطقه خلوت و باصفا و دور از شهر قرار دارد .یکی از انها که دانشجوی دختری بود فوق العاده پر رو و با اینکه رشته خودشون هنر بود ولی ایرادهای ابتدایی به کارهای استاد من میگرفتند و محض شوخی ومزاح هر چی به زبونش میومد مپروند که استاد نشنیده میگرفتند استاد خودشون هم چیزی نمی گفتند. منم که زشت بود دخالت کنم تا اینکه سفره صبحانه را براشون پهن کردیم و نشستیم به خوردن. صحبت استاد راجع به هنر و ارزش هنر بود که باز هم همان دختر میون سخن استاد پرید و گفت استاد میشه هنرو تو دو جمله تعریف کنید .؟استاد هم سریع پاسخ دادند هنر در جمله اول اینه که ما برای شما صبحانه تهیه کردیم خوردید  و هنر در جمله دوم اینه که شما بشینید پای این شیر اب و ظرفها رو بشوری در یک لحظه تموم بچه ها زدند زیر خنده  . از جواب استاد خیلی حال کردم .

 اول میخواستم مانعش بشم اخه زشت بود مهمون بودند ولی نشست و تموم ظرفهارو شست و اخر سرم وقت رفتن از استاد عذرخواهی کرد و رفت.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 16:28  توسط سعید  | 

این پست را تلنگری به خود میدانم و هیچ.

خطوطی است تکراری.بسیار تکراری اما قابل تامل.

بهتر است نخوانید اما اگر خواندید ...............................................

 ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 20:21  توسط سعید  | 

سرمو پایین انداخته بودم و غرق در افکار پراکنده که یه دفعه صدای چل محلمونو شنیدم که بالای سرم ایستاده بود و به من میگفت: اگه اومدن دنبالت بری ضامن صدام بشی نریا.میزنن میکشند.گفتم چرا .گفت من بهت گفتم خودت میدونی.بعدم یه صد تومنی گرفت  و منو با افکاری پراکنده تر گذاشت و رفت. 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 11:41  توسط سعید  | 

راننده کاميوني وارد رستوران شد.

دقايي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت سوار هم به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از چند دقيقه پچ پچ کردن، اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد.

راننده به او چيزي نگفت . دومي شيشه نوشابه را روي سر راننده خالي کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتي راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمين خورد ولي باز هم ساکت ماند.

دقايقي بعد از خروج راننده از رستوران يکي از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بي خاصيتي بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!

رستورانچي جواب داد : از همه بدتر رانندگي بلد نبود چون وقتي داشت مي رفت دنده عقب 3 موتور نازنين را خرد کرد و رفت.

منبع:دیوونه خونه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 1:5  توسط سعید  | 

وقتی می‌ری زیر بارون، هر چقدر که بتونی بارون جمع کنی، منو همون‌قدر دوست داری، هر چقدر هم که نتونی جم کنی و بریزه زمین، همون‌قدر من تو رو دوست دارم".

این متن اس.ام.اس خانم جوانی است که به اشتباه برای دوست شوهرش می‌فرستد و از قضا شوهر او هم با خبر می شود و خلاصه کار تا پای طلاق بالا می‌گیرد!

----------------------------------------------------------------------------------

خوشبختانه همه شما استاد اس ام اس هستید ولی اگر دوست دارید مطلبی در مورد تحلیل جامعه شناختی ان بدانیدمیتونید به رادیو زمانه مراجعه کنید .مطلب ان علمی نیست اما جالب است.            

اینم یه خاطره از خودم :ساعت هشت شب بود که برای دوستم پیام دادم دادم که دارم میرم فلان جا و تنها هستم.اگه میتونی باهام بیایی تا پنج دقیقه دیگه سر کوچه باش.بعدم رفتم سر کوچه ده دقیقه ای موندم نیومد پیش خودم گفتم حتما کاری داشته و تنهایی رفتم و اومدم . همون شب ساعت حدود یازده همون دوستم زنگ زد که چرا نمیایی من نیم ساعته سر کوچه وایستادم .اقا سر حساب که شدیم دیدیم که پیامی که ساعت هشت فرستادم ساعت یازده رسیده به دوستم اونم سریع لباس پوشیده بود و اومده بود سر کوچه.........خلاصه رفتم سر کوچه کلی به سیستم تلفنهای همراه خندیدیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 0:33  توسط سعید  | 

نقل است .مسافری در بیابان برای رفع گرسنگی مقداری کمی غذا همراه داشت و مسیری طولانی.همین که نشست برای غذا خوردن اسب سواری از روبرویش رد میشد مسافر هم داد زد بفرما بفرما غذا.اسب سوار  برگشت و از اسب پیاده شد و گفت :بسیار خب. اسبم را کجا ببندم .مسافر هم مکثی کرد و گفت روی زبان من.

حالا حکایت من است و دوستم ..............................بگذریم قصد نوشتنش را ندارم ولی اینو بگم که چند روزیه علاف کاری هستم که خودم در حق خودم کردم .خود کرده را تدبیر نیست.یه

یکی از دوستام حرف قشنگی میزنه  :اگه دستشویی بلدی یاد کسی نده.شاید یه بار عجله داشته باشی میری میبینی همون طرف نشسته توش و گرفته به سرش.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 12:35  توسط سعید  | 

اون مردی که گفت من ترجیح میدم خوش شانس باشم تا خوب عمق زندگی رو دیده بود.

افراد از اینکه با شرایطی مواجه شوند که شانس تاثیر زیادی در زندگی داره واهمه دارند.

فکر اینکه خیلی چیزها از کنترل ادم خارجه وحشتناکه.

در یه مسابقه لحظاتی هست که توپ به تور برخورد میکنه و در یک ان .ممکنه عقب بره یا جلو.با یه مقدار شانس میره جلو و برنده میشی یا شاید نره و بازنده میشی

(برگرفته از فیلم امتیاز نهاییmatch point)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 2:20  توسط سعید  | 

امروز یه سر رفتم دانشگاه.با کمی دقت در دانشجویان همان حال و هوای چند سال پیش رو در اونا دیدم شایدم بدتر.امیدوار بودم این چند سالی که از فارغ التحصیلیم میگذره تغیراتی رو ببینم اما افسوس.انگار دانشجویان و استادان ما توجیه نیستند که چرا تو دانشگاهند همه برای رفع تکلیف تو دانشگاه میچرخند .کاش یه روز صبح از خواب پامیشدم میدیدم همه دانشجوها و اساتید غیرتی شده اند و زدند به کشف علوم جدید.و روی این غربی ها و شرقی ها رو کم میکردند .به خدا هیچ کاری ندارد فقط کافیه بخواهیم .به امید اون روز و درود بر ابوعلی سینا. ابوریحان بیرونی .خیام.و همه بزرگان ایران زمین.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 23:1  توسط سعید  | 

چند سالی میشد طرف بازیهای کامپیوتری نرفته بودم اخه اونو برای بچه ها و ادم علافها می دونستم دیشب که شب جمعه هم بود یه جورایی دوست داشتم تنها باشم و این بود که کانکت نشدم چندتا فیلم دیدم و اخر شب هم چشمم خورد به یه سی دی بازی که بازی های ساده شبیه اتاریهای قدیم روش بود بازیها رو نصب کردم و شروع کردم به بازی .غرق بازی شده بودم که مادرم صدام کرد که پاشو بخواب صبح شده. ساعت پنج بود و من نزدیک چهار ساعت مشغول بازی کردن بودم.از بازی خیلی لذت بردم  بعداز اون هم یه خواب راحت رفتم.

منظورم از بیان این قضیه این بود که بگم هیچ اشکالی نداره که ماهم مثل بچه ها بازی کنیم.اصلا ماهم بچه ایم کی گفته بچه حتما سن بخصوصی داره.من دوست دارم همیشه بچه باشم .حالا که دقت میکنم میبینم هر چی مشکل و بدبختی داریم از اینه که خودمون را بزرگ میدونیم .یه کم به دنیای بچه های کم سن و سال با دقت نگاه کنیم می بینیم از دنیاشون لذت میبرند.من که از حالا به بعد علیرغم مشکلات زیادی که تو زندگیم هست میخوام مثل یه بچه سی ساله زندگی کنم و امیدوارم در صد سالگی هم بچه باشم.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 17:0  توسط سعید  | 

مقصر نیستیم اخه  بیاد نمیاوریم اون شبهایی را که چند ماهمون بود و پدر و مادر وقف ما بودند
مقصر نیستیم اخه نه اینکه حالا سالمیم وقوی یادمون نمیاد که توبچگی چند بار نزدیک بود با یه تب بریم.
مقصر نیستیم چون هنوز پدر ومادر نشده ایم که از گلوی خودمان در بیاریم بزاریم دهن بچه.
و مقصر نیستیم  چرا که بیاد نمیاوریم.و نمیدانیم .
بله مقصر نیستیم چون نادانیم و احمق و بر نادان حرجی نیست اما وای بر انان که چشمشان را بسته اند که نبینند.بدانید که همه رفتنی هستیم:
در کارگه  کوزگری        بودم  دوش
دیدم دو هزار کوزه   گویا و  خموش
هر یک به زبان حال با من    گفتند
کو کوزه خر و کوزه گر و کوزه فروش
خدایا ما را در راه خدمت به پدر و مادرمان سربلند گردان ..............امین
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 9:3  توسط سعید  | 

ادم های بداخلاق که همیشه اخمو هستند حتی اگه مثل سگ باشند. وادم های شوخ که همیشه شوخی میکنند حتی اگر بی موقع باشد. وادم های خشک که همیشه حال گیری می کنند ٫همه و همه برام قابل تحمل و احترام هستند. اما امان از ادم های دمدمی مزاج که همیشه حالمو بهم می زنند. یه روز شوخند یه روز خشک ویه روز سگند .
خدایا همه را از حرص مال دنیا ازاد کن. خدایا من و همه گناهکاران را ببخش و بیامرز....امین
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 9:1  توسط سعید  | 

خانمی که ترجیح میداد بجای سگ و گربه تو خونش یه اکواریوم داشته باشه میگفت :

--- همیشه میگم کاش مردا برای ازدواج قبل از ظاهر به فکر ادم توجه کنن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 10:4  توسط سعید  | 

گرانی .گرانی وگرانی .هر جا میری ودست رو هر چی میزاری گران است اما یه چیز خیلی ارزونه .بله تو این زمونه مرد  خیلی ارزونه.........

دوستی گلایه میکرد از زمونه که چرا فلانی که هنوز چهل سالش نشده فوت شده .بله اون ناراحت بود  که مرد خیلی ارزونه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 8:38  توسط سعید  | 

اگر اشغالم باشی با محبت میتونی خیلی چیزارو عوض کنی.

شانس همیشه هست.

-------اما فردا چی میشه ؟و فرداش و فرداش و فرداهاش؟

اگر به حرفی که میزنی معتقد باشی حتما همه چی درست میشه.

------ایا دلیلی برای عشق وجود داره؟

انگار هنوز نمیدونی کی هستی یا باید چیکار کنی

------اره

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 1:37  توسط سعید  | 

دو دو تا چهار تا .

من خیلی وقته که به این قضیه شک کردم. و هرچه ریزتر میشم  بیشتر مطمن میشم که تنها دو دو تای ریاضی میشه چهار تا اونم شاید. بعضی دو دو تا ها میشن پنج تا وبعضی سه تا و..................بعضی ها دو دو تا شون هزار تاست.خدا شانس بده.عجیب تر اینکه وجود دارد دودوتایی که میشه بینهایت و بازم عجیب تر از همشون دو دو تاییه که میشه صفر میشه هیچی میشه هیچی هیچی هیچی و بعد بعضی ها میگن چرا؟ نمیدونن که بر هیچی چرایی نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 23:23  توسط سعید  | 

این جک رو من از توی یه وبلاگ خوندم و فکر میکنم به روابط ادمها با هم اشاره میکنه دوست دارم شما هم بخونین و برداشتتون رو بگین.

یه الاغ از یه درخت میره بالا.وقتی میرسه بالا میبینه یه فیل قبلا رو شاخه درخت نشسته .فیل از الاغ میپرسه.:

-ای الاغ بالای درخت چه میکنی؟     الاغه جواب میده:

-اومدم سیب بخورم .                              فیله میگه:

-اما الاغ. این درخت انبه است                  الاغ میگه :

-میدونم .من سیب خودمو اوردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 20:36  توسط سعید  | 

امروز بیرون شهر بودم .تو مسیرم از یه پادگان رد میشدم.چندتا سرباز لب خیابون منتظر ماشین های عبوری بودند که اونارو سوار کنه. پادگان لب اتوبانه و کمتر ماشینی حاضر میشه ترمز کنه .یادم از دوران سربازی خودم افتاد.یادش به خیر.خیلی بهم سخت گذشت ولی ادم شدم.اون موقع بعد از ظهر ها میرفتم کار.وسیله هم نداشتم و همیشه لب خیابونها دست تکون میدادم.از خونه تا پادگان صد کیلومتر بودساعت پنج از خونه میزدم بیرون.  پنج تا شش ماشین عوض میکردم تا برسم پادگان.از پادگان تا کارم هم صد تایی بود ساعت دو که پادگان تعطیل میشد سریع میزدم بیرون لب خیابون .مسیر هیچکدوم از سرویسهای پادگان بمن نمیخورد.اگه شانس میاوردم ساعت چهار سر کارم بودم .اما امان از روزی که رو بد شانسی بودم .خدا رو شاهد میگیرم که روز بود که هشت وسیله عوض کردم موتور و تراکتور وکامیون ....و ساعت شش و نیم رسیدم سر کار .فقط اونایی که رفتن سربازی منو میفهمن.خلاصه سوارشون کردم .به محض اینکه سوار شدن از شدت خستگی خوابشون برد.مثل یه بابا بزرگ مهربون رسوندمشون توی یه جایی که بتونن راحت برن خونه .کلی تشکر ودعا کردند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 19:50  توسط سعید  |