تبليغاتX
ادم-بودن یا نبودن

ادم-بودن یا نبودن

A d a m - ToBeOrNotToBe

این روزها با پیدا شدن فسیل چند ملیون ساله انسان بازار نظریه پردازان تکامل داغه داغه .باید اقرار کنم که منم کنجکاو شدم اما هنوز نمیدونم کدوم طرفیم .تکامل .خلقت .هر دو یا هیچکدوم ولی یه چیزایی ازارم میده .اول اینکه انسان خودشو متکاملترین میدونه اما کی میدونه ده ملیون سال دیگه چه خبره.دوم اینکه انسان چندین هزار ساله که حاکم زمین شده در حالیکه مثلا دایناسورها نزدیک به صد و پنجاه ملیون سال فرمانروای مطلق زمین بوده اند و از کجا معلوم که از ما پیشرفته تر نبوده اند و از ما بهتر زندگی نمی کرده اند

پیش از مـــن و تـــو لیل و نهاری بـــــوده ست

گـــردنده فلـــک نیز  بکــــاری  بـــــــــوده سـت

هــــرجا که قــــدم نهـــی تو  بـــر روی  زمیـــن

ان مـــــردمک چشـــم نگـــاری بــــــــوده ست

انسان با اینهمه ادعای تکنولوژی و پیشرفت هنوز نتوانسته به یک زندگی اجتماعی ارام برسد و نخواهد رسید و دور نیست روزیکه با همین تکنولوژی به جان هم بیفتند و چه بسا سیستم کره زمین بهم بریزه و نسل گونه انسان منقرض شود و ان موقع کجایند نظریه پردازان انسان پرست که ببینند موریانه های متمدن امروزی حاکم زمین شده اند.

یک قطـــره اب بــود    با دریــــــا   شد

یک ذره خـــاک  با زمین   یکتــا  شـــد

امــد شدن تو اندرین عالــــــم چیست

امد مگسی پدید و نا پیــــــدا  شـــــــد

سوم اینکه جایی خوندم اگر عمر زمین را سی روز در نظر بگیریم انسان در ثانیه های اخر پا به زمین گذاشته است و من می گویم اگر غرور و خود بزرگ بینی و حماقت را سی واحد بگیریم بیست و نه و نه دهم در صد ان سهم انسان و بقیه را شاید بتوان به ملیون ها گونه دیگر موجودات تحمیل کرد (برای حفظ ابرو) و.و این است انسان متکامل.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 21:45  توسط سعید  | 

روزي پسر بچه اي در خيابان سكه اي يك سنتي پيدا كرد . او از پيدا كردن اين پول ،آن هم بدون هيچ زحمتي ، خيلي ذوق زده شده . اين تجربه باعث شد كه بقيه روزها هم با چشمهاي باز ، سرش را به سمت پايين بگيرد ( به دنبال گنج ) !!! او در مدت زندگيش ، 296 سكه 1 سنتي ، 48 سكه 5 سنتي ، 19 سكه 10 سنتي ، 16 سكه 25 سنتي ، 2 سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده 1 دلاري پيدا كرد . يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت . در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و 26 سنت ، او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد ، درخشش 157 رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ، در حالي كه از شكلي به شكل ديگر در مي آمدند ، نديد . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئي از خاطرات او نشد . ...........
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 1:4  توسط سعید  | 

هر چی فکرشو میکنم با عقلم جور در نمیاد .نمی دونم تروریست فقط اونیه که با چاقو سر میبره وبمب میزاره یا ما هم تروریستیم.اخه مرد ناحسابی اخه ما ناسلامتی همشهری که هستیم .هم محله ای هم که بودیم . ده سیزده سالم که هم کلاسی بودیم .ادعای رفاقتمونم که هست.اخه این درستشه که با ابروی ما بازی کنی.اشتباه کردم اومدم ضامنت شدم.اومدی گفتی ضامنم میشی من احمقم احترام بهت گذاشتم هم ضامنت شدم هم چک برات دادم کاری که برا بابامم نمیکنم گفتم رفیقیم پس رفاقت به چه درد میخوره. اگه ما چهار تا رفیق ضامن هم نشیم پس کی بشه.اخه ادمم اینقدر نامرد . .یکساله هر روز تو بانک به من تذکر میدن.با این همه پیغامی هم که برات گذاشتم حتی یه سر نیومدی تو بانک .بگی من زنده اما ندارم ده ساله دیگه میدم.من حتی ارزش اینونداشتم.حالا هم که هفت خان رستمو گذروندمو پیدات کردم که بابا حساب منو بستن وام تورو برداشتن چکایی ام که توبازار داده بودم برگه زدن.ابروی من که پیش طرف حسابام رفته فدا سرت .که میخوام سر به تنت نباشه.لااقل بیا بقیه وامتو بده بزار ما کاسبی مونوبکنیم .میخندی . اره بایدم بخندی چرا نخندی. وامشو تو میگیری ماشینشو تومیخری زجرشو ما میکشیم والله خنده داره منم اگه خونه ای که دو سال پیش با پول وام خریده بودم حالا پنج شش برابر شده بود نمی خندیدم؟ریسه میرفتم. به خدا این نون بریه.من که راضی نیستم .

صبح تا شب باید با هزار تا ادم بد تر از این رفیقمون برا یه لقمه نون سر و کله بزنم .این بوش احمق با این همه نفهمیش حرف قشنگی میزنه که ایران تروریسته.درسته ما تروریست بین الملل نیستیم ولی ما مردم برا خودمون شدیم تروریست.دیگه کسی برای حق کسی احترام قایل نیست.مردم مثل اب خوردن دروغ میگن قسم میخورند غیبت می کنند...........دیگه ادامه نمیدم چون خودم دارم خجالت میکشم اخه منم دارم یه جورایی .........خواهی نشوی رسوا همر.........................    از ماست که بر ماست.

من فقط یه دعا میکنم خداوندا ما را به راه راست هدایت فرما.

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 1:28  توسط سعید  | 

گویند روزی حضرت خیام بساط عیش و مستی گسترده بود و مشغول صفا .ناگهان بادی امد و جام می او را انداخت و شکست. خیام نگاهی به اسمان کرد و گفت:

ابریق مرا      شکستی           ربی                                      

بر من در عیش را  ببستی        ربی                

من می خورم و  تو میکنی بد مستی                                      

خاکم به دهن مگر تو مستی  ربی ؟

ناگهان صورتش سیاه شد.باز رو به اسمان کرد و گفت:

ناکرده گنه در این جهان کیست    بگو                                  

ان کس که گنه نکرد. چون زیست  بگو                

من بد کنم و  تو بد    مکا فات    دهی                                  

پس  فرق میان من و تو چیست   بگو؟

صورتش دوباره سفید شد.اینجا بود که از خداوند خواست که او را نزد خودش ببرد و سرش را بر زمین گذاشت و بمرد.  منبع:من این حکایت را شنیده ام و در مورد صحت و چگونگی ان تحقیق نکرده ام اگر کسی اطلاعاتی داره  ممنون میشم.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 17:25  توسط سعید  | 

این مطالب هر چند بار که بازنویسی شوند کم است:

شب شد .خورشید رفت........افتابگردان عاشق به دنبال افتاب اسمان را جستجو میکرد.........ناگهان ستاره ای چشمک زد!!!!  افتابگردان سرش را به زیر افکند........گلها خیانت نمی کنند .                    

زندگی مانند پیانو است. دگمه های سیاه برای غم ها و دگمه های سفید برای شادی ها.!! اما زمانی می توان اهنگ زیبایی نواخت که دگمه های سفید و سیاه را با هم فشار دهی.

از قدیم گفتن دنیا دو روزه....دنیا دو روز است !!!! یک روز با تو ویک روز علیه تو !!!روزی که با توست مغرور نشو و روزی که بر علیه توست صبور باش چون هر دو پایان پذیر است.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 15:45  توسط سعید 

هوای ابری و سرد و شبی زیبا و بارانی              به زیر بوته های عشق شرابی ناب و پنهانی

بگو ایا بیاد ما        برای یک شب دیگر                کنار جاده ای خلوت  دوباره شعر می خوانی

                                             ***************

این سروده برای من یاداور خاطرات زیادی است.شما هم اگر میخواهید ازش لذت ببرید باید حال و هوای شعر را تصور کنید.من کمکتون میکنم.سرازیری خیابانی خلوت  .دست در دست هم .تنگ غروب.نم نم بارون بعد از بارون .سکوتی صحبتی.لبخندی ................

اگر چیزی متوجه نشدید ناراحت نباشید فقط اگر از سراینده اطلاعی دارید منو بیخبر نگذارید.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 15:12  توسط سعید  | 

شخصی می خواست هدیه ای برای روز تولد برادر بزرگش بخرد.ولی برادرش کار خوبی با حقوق بالا داشت و می توانست هر چیزی را که دوست دارد بخرد.به همین دلیل خریدن هدیه برای ان شخص سخت بود.در این موقع٫فروشنده زیبایی نزدیک امد و پرسید:می تونم به شما کمک کنم ؟ شخص پرسید :چه هدیه ای برای یک مرد ثروتمند دارید؟فروشنده فکری کرد و گفت:شماره تلفن من چطوره؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 23:33  توسط سعید  | 

میدونید خوشبخترین زن عالم کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

خخخخخخخخخخخخخخخخخب معلومه حوا میدونید چرا چچچچچچچچچچچچچچچچچ

چچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ

چچچچچچچچچچچچون شوهرش ادم بوده..........................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 1:8  توسط سعید  | 

بدجوری حالم گرفته  .اخر برجه و چکام تو بانک خوابیدن فرداهه که نصفشون برگرده .بقول پدرم اخر برجها چکها دمشونو  نر میگیرنو میان بانک و کاری هم به بازار خوبی و بدی ندارن .اخه فروش ماه رمضون جواب چکها رو نمیدن.همه دوستان و همسایه های کاسبم وضعیتی بهتر از من ندارند.همه گشنه اند.پس رو قرض کردنم نمیتونم حساب باز کنم.شب میام خونه .من وقتی بدهکارم و وجهشو ندارم میزنم به تلویزیون .ایندفعه تلویزیون بدادم رسید.اخبار:سه شنبه چهارشنبه پنج شنبه و جمعه تعطیل.فقط بدهکارای ابرودار میدونن من چقدر خوشحال شدم.از این ستون تا اون ستون فرجیست.حدس زدم رییس جمهور باحال میخواستم منو سوپریز کنه وگرنه چه دلیلی داشت منو زودتر خبر نکنه .خوشم اومد از این کارای باحال بازم بکن .
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 20:38  توسط سعید  | 

ماشین در حاله حرکته .قراره از پایین شهر به بالا شهر برسه .راننده دودستی فرمونو چسبیده ولی مطمن نیست که راننده خودشه .کمک راننده خیلی وقتها با فرمون بازی میکنه ٫دنده رو خلاص میکنه و حتی بعضی وقتها ماشینو خاموش میکنه.ماشین حتی با معجزه هم به بالای شهر نمیرسه.حرکت شهرهای ما یقینا مشابه همین ماشینه و هرگز به مقصد نخواهد رسید مگر اینکه شورا که همان کمک راننده ماست توجیه بشه که کارش چیه .باید بدونه که راننده (شهردار)رو با درایت انتخاب وتوجیه کنه.اما تو رانندگی دخالت نکنه.شورا باید تحقیق کنه ٫نیازهارو بشناسه و نقشه و طرح بده و نزدیکترین راه را به شهردار و شهرداری بدهد و اجازه بدهد انهابا تمام سرعت بسوی اهداف حرکت کنند.اونوقت میشه امید داشت به بالای شهر برسیم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 20:8  توسط سعید  | 

پیرمرد داشت از پله های بانک بالا میرفت .با پوشه ای که دستش بود و کمری که کاملا تا شده بود توجه منو به خودش جلب کرد رفتم طرفش قبلا دیده بودمش.زیاد .از بچگی هر موقع میومدم روستا اونو میدیدم .خیلی فعال بود .همیشه اونو با بیل و فرقون و یاهمراه یه خر در حال بردن علف میدیدم .باغداری و کشاورزی میکرد.چند تا گاو و گوساله و گوسفند هم داشت. همیشه تحسینش کرده بودم پسرش مسول ازمایشگاهمون تو دوران راهنمایی بود یه معلم سر بزیر و ارام. وارد بانک شدم.خودمو جایی رسوندم که بتونم حرفاشو با رییس بانک بشنوم.صداش بوی التماس میداد .میخواست وام بگیره. رییس بانک داشت دست به سرش میکرد.براش از مصوبه و دستور میگفت .پیرمرد چیزی نمی فهمید و فقط التماس میکرد.اومدم بیرون بانک.چند دقیقه ای بعد پیرمرد با قیافه ای که معلوم بود وعده سر خرمن گرفته از پله ها پایین اومد.رفتم طرفش سلام کردم و پرسیدم حاج اقا شما مگه کشاورزی و دامداری نداشتی؟ نگاهی به من کرد. خنده تلخی کرد و زیر لب گقت چی بگم.بعد هم دولا دولا دور شد و من موندمو یه دنیا چرای بی جواب. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 15:4  توسط سعید  | 

گیج بودم.وقتی وارد کوچه شدم جا خوردم ٫نکنه اتفاقی افتاده باشه چرا همه جمع شدن اینجا.سریع رفتم تو.صدای مادرم٫ پدرم و بقیه بلند بود .تا حالا ندیده بودم مادرم اینطور دلسوز گریه کنه.پدرم را در نگاه اول نشناختم با دیروز خیلی فرق داشت شکسته شده بود.همین دیروز بود که داشت منو نصیحت میکرد که یواش برم .برادرم دو سالی بود که با هم صحبتم نمیکردیم حالا داشت منو صدا میزد اومدم برم طرفش که مادرم صدام زد رفتم پیشش که بپرسم چی شده که دیدم منو نمیبینه.عجیبه هیچکدومشون منو نمیبینن.دلم به حال مادرم سوخت .رفتم تو حیات خونه .چشمم خورد به کلاه ایمنی ولی موتورم نبود.اخرین بار خودم سوارش شده بودم.همیشه سر استفاده از کلاه با پدرم بحث داشتم .نشستم سرمو گذاشتم رو پام و سکوت کردم اره من مرده بودم.تو همون تصادف دیروزی.ضربه مغزی شده بودم.حالا من بودم و یه دنیا افسوس.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 14:26  توسط سعید  |