تبليغاتX
ادم-بودن یا نبودن

ادم-بودن یا نبودن

A d a m - ToBeOrNotToBe

اون مردی که گفت من ترجیح میدم خوش شانس باشم تا خوب عمق زندگی رو دیده بود.

افراد از اینکه با شرایطی مواجه شوند که شانس تاثیر زیادی در زندگی داره واهمه دارند.

فکر اینکه خیلی چیزها از کنترل ادم خارجه وحشتناکه.

در یه مسابقه لحظاتی هست که توپ به تور برخورد میکنه و در یک ان .ممکنه عقب بره یا جلو.با یه مقدار شانس میره جلو و برنده میشی یا شاید نره و بازنده میشی

(برگرفته از فیلم امتیاز نهاییmatch point)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 2:20  توسط سعید  | 

امروز یه سر رفتم دانشگاه.با کمی دقت در دانشجویان همان حال و هوای چند سال پیش رو در اونا دیدم شایدم بدتر.امیدوار بودم این چند سالی که از فارغ التحصیلیم میگذره تغیراتی رو ببینم اما افسوس.انگار دانشجویان و استادان ما توجیه نیستند که چرا تو دانشگاهند همه برای رفع تکلیف تو دانشگاه میچرخند .کاش یه روز صبح از خواب پامیشدم میدیدم همه دانشجوها و اساتید غیرتی شده اند و زدند به کشف علوم جدید.و روی این غربی ها و شرقی ها رو کم میکردند .به خدا هیچ کاری ندارد فقط کافیه بخواهیم .به امید اون روز و درود بر ابوعلی سینا. ابوریحان بیرونی .خیام.و همه بزرگان ایران زمین.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 23:1  توسط سعید  | 

چند سالی میشد طرف بازیهای کامپیوتری نرفته بودم اخه اونو برای بچه ها و ادم علافها می دونستم دیشب که شب جمعه هم بود یه جورایی دوست داشتم تنها باشم و این بود که کانکت نشدم چندتا فیلم دیدم و اخر شب هم چشمم خورد به یه سی دی بازی که بازی های ساده شبیه اتاریهای قدیم روش بود بازیها رو نصب کردم و شروع کردم به بازی .غرق بازی شده بودم که مادرم صدام کرد که پاشو بخواب صبح شده. ساعت پنج بود و من نزدیک چهار ساعت مشغول بازی کردن بودم.از بازی خیلی لذت بردم  بعداز اون هم یه خواب راحت رفتم.

منظورم از بیان این قضیه این بود که بگم هیچ اشکالی نداره که ماهم مثل بچه ها بازی کنیم.اصلا ماهم بچه ایم کی گفته بچه حتما سن بخصوصی داره.من دوست دارم همیشه بچه باشم .حالا که دقت میکنم میبینم هر چی مشکل و بدبختی داریم از اینه که خودمون را بزرگ میدونیم .یه کم به دنیای بچه های کم سن و سال با دقت نگاه کنیم می بینیم از دنیاشون لذت میبرند.من که از حالا به بعد علیرغم مشکلات زیادی که تو زندگیم هست میخوام مثل یه بچه سی ساله زندگی کنم و امیدوارم در صد سالگی هم بچه باشم.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 17:0  توسط سعید  | 

مقصر نیستیم اخه  بیاد نمیاوریم اون شبهایی را که چند ماهمون بود و پدر و مادر وقف ما بودند
مقصر نیستیم اخه نه اینکه حالا سالمیم وقوی یادمون نمیاد که توبچگی چند بار نزدیک بود با یه تب بریم.
مقصر نیستیم چون هنوز پدر ومادر نشده ایم که از گلوی خودمان در بیاریم بزاریم دهن بچه.
و مقصر نیستیم  چرا که بیاد نمیاوریم.و نمیدانیم .
بله مقصر نیستیم چون نادانیم و احمق و بر نادان حرجی نیست اما وای بر انان که چشمشان را بسته اند که نبینند.بدانید که همه رفتنی هستیم:
در کارگه  کوزگری        بودم  دوش
دیدم دو هزار کوزه   گویا و  خموش
هر یک به زبان حال با من    گفتند
کو کوزه خر و کوزه گر و کوزه فروش
خدایا ما را در راه خدمت به پدر و مادرمان سربلند گردان ..............امین
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 9:3  توسط سعید  | 

ادم های بداخلاق که همیشه اخمو هستند حتی اگه مثل سگ باشند. وادم های شوخ که همیشه شوخی میکنند حتی اگر بی موقع باشد. وادم های خشک که همیشه حال گیری می کنند ٫همه و همه برام قابل تحمل و احترام هستند. اما امان از ادم های دمدمی مزاج که همیشه حالمو بهم می زنند. یه روز شوخند یه روز خشک ویه روز سگند .
خدایا همه را از حرص مال دنیا ازاد کن. خدایا من و همه گناهکاران را ببخش و بیامرز....امین
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 9:1  توسط سعید  | 

خانمی که ترجیح میداد بجای سگ و گربه تو خونش یه اکواریوم داشته باشه میگفت :

--- همیشه میگم کاش مردا برای ازدواج قبل از ظاهر به فکر ادم توجه کنن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 10:4  توسط سعید  | 

گرانی .گرانی وگرانی .هر جا میری ودست رو هر چی میزاری گران است اما یه چیز خیلی ارزونه .بله تو این زمونه مرد  خیلی ارزونه.........

دوستی گلایه میکرد از زمونه که چرا فلانی که هنوز چهل سالش نشده فوت شده .بله اون ناراحت بود  که مرد خیلی ارزونه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 8:38  توسط سعید  | 

اگر اشغالم باشی با محبت میتونی خیلی چیزارو عوض کنی.

شانس همیشه هست.

-------اما فردا چی میشه ؟و فرداش و فرداش و فرداهاش؟

اگر به حرفی که میزنی معتقد باشی حتما همه چی درست میشه.

------ایا دلیلی برای عشق وجود داره؟

انگار هنوز نمیدونی کی هستی یا باید چیکار کنی

------اره

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 1:37  توسط سعید  | 

دو دو تا چهار تا .

من خیلی وقته که به این قضیه شک کردم. و هرچه ریزتر میشم  بیشتر مطمن میشم که تنها دو دو تای ریاضی میشه چهار تا اونم شاید. بعضی دو دو تا ها میشن پنج تا وبعضی سه تا و..................بعضی ها دو دو تا شون هزار تاست.خدا شانس بده.عجیب تر اینکه وجود دارد دودوتایی که میشه بینهایت و بازم عجیب تر از همشون دو دو تاییه که میشه صفر میشه هیچی میشه هیچی هیچی هیچی و بعد بعضی ها میگن چرا؟ نمیدونن که بر هیچی چرایی نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 23:23  توسط سعید  | 

این جک رو من از توی یه وبلاگ خوندم و فکر میکنم به روابط ادمها با هم اشاره میکنه دوست دارم شما هم بخونین و برداشتتون رو بگین.

یه الاغ از یه درخت میره بالا.وقتی میرسه بالا میبینه یه فیل قبلا رو شاخه درخت نشسته .فیل از الاغ میپرسه.:

-ای الاغ بالای درخت چه میکنی؟     الاغه جواب میده:

-اومدم سیب بخورم .                              فیله میگه:

-اما الاغ. این درخت انبه است                  الاغ میگه :

-میدونم .من سیب خودمو اوردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 20:36  توسط سعید  | 

امروز بیرون شهر بودم .تو مسیرم از یه پادگان رد میشدم.چندتا سرباز لب خیابون منتظر ماشین های عبوری بودند که اونارو سوار کنه. پادگان لب اتوبانه و کمتر ماشینی حاضر میشه ترمز کنه .یادم از دوران سربازی خودم افتاد.یادش به خیر.خیلی بهم سخت گذشت ولی ادم شدم.اون موقع بعد از ظهر ها میرفتم کار.وسیله هم نداشتم و همیشه لب خیابونها دست تکون میدادم.از خونه تا پادگان صد کیلومتر بودساعت پنج از خونه میزدم بیرون.  پنج تا شش ماشین عوض میکردم تا برسم پادگان.از پادگان تا کارم هم صد تایی بود ساعت دو که پادگان تعطیل میشد سریع میزدم بیرون لب خیابون .مسیر هیچکدوم از سرویسهای پادگان بمن نمیخورد.اگه شانس میاوردم ساعت چهار سر کارم بودم .اما امان از روزی که رو بد شانسی بودم .خدا رو شاهد میگیرم که روز بود که هشت وسیله عوض کردم موتور و تراکتور وکامیون ....و ساعت شش و نیم رسیدم سر کار .فقط اونایی که رفتن سربازی منو میفهمن.خلاصه سوارشون کردم .به محض اینکه سوار شدن از شدت خستگی خوابشون برد.مثل یه بابا بزرگ مهربون رسوندمشون توی یه جایی که بتونن راحت برن خونه .کلی تشکر ودعا کردند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 19:50  توسط سعید  | 

صبحها ساعت ۷میرم سر کار .من تا ساعت ۸ مشتری ندارم ولی زودتر میرم که مغازه رو مرتب کنم .شاید بعضی روزها مشتری چندانی نداشته باشم ولی من مرتب سر ساعت باز میکنم. دقیقا روبروی من یه بانکه و حالا که این مطلب رو مینویسم هنوز بانک باز نشده و مشتری ها با حالتی دستپاچه و عصبی تو بانک سرک میکشن.حساب کردم ساعت ۹ دقیقا ۳ ساعته که هوا روشن شده و وای به حال مملکتی که ساعت های اولیه روز را گند بزنه که چیه ترافیک نشه.دولت چرا غش میکنه اینطرف چه اشکالی داره ساعت ۶ بانکها باز بشن. اقای احمدی نژاد .اگر برای هوس بود همین یه بار بس بود لطفا تا مملکتمون تنبل تر از این نشده این شاهکارتونو بی خیال شید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 8:21  توسط سعید  | 

وقتی خدا حوا را افرید.ادم از خدا پرسید:

-چرا حوا زیباست؟خدا جواب میده

- برای اینکه تو بتونی دوستش داشته باشی .بعد از یک هفته ادم باز سوال میکنه:

: خدایا.اون خیلی قشنگه .صورتش .پوسش و بدنش همه قشنگن.بهم بگو چرا اونوخیلی زیبا افریدی ؟   خدا میگه

- گفتم که بخاطر اینکه تو بتونی دوستش داشته باشی.بعد از یک ماه ادم عصبانی از خدا میپرسه :

-.حوا خیلی قشنگه اما چرا اونو احمق افریدی ؟و خدا جواب میده:

بخاطر اینکه اونم بتونه تورو دوست داشته باشه!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 0:58  توسط سعید  | 

در مجلس کسری٫سه کس از حکما جمع امدند:فیلسوف روم و حکیم هند و بوزرجمهر . سخن به اینجا رسید که سخت ترین چیزها چیست؟ رومی گفت پیری و سستی با ناداری و تنگدستی.هندی گفت : تن بیمار با اندوه بسیار . بوزرجمهر گفت:نزدیکی اجل با دوری از حسن عمل.همه به قول بوزرجمهر رضا دادندو از قول خویش باز امدند.  
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 17:57  توسط سعید  | 


روباچیه کلش میکنه تو دیزیه .میگه تاریکه. .............این یکی از تکیه کلامهای چل محله ماست.نزدیکه پنجاه سالشه و مردم میگن از ده دوازده سالگی و بعد از شنیدن خبر فوت مادرش دیوونه شده.مردم غذا و لباس و پول بهش میدن.با دیوونه های دیگه فرق داره .خیلی بی ازاره.مردم میگن بغض داره اگه گریه کنه خوب میشه ولی کسی نتونسته گریش بندازه .با هیچکسی دوست نمیشه و تنها دوستاش چند تا دیوونه مادرزادیند .من تقریبا روزی صد تومن بهش میدم.سال گذشته تصمیم گرفتم باهاش ارتباط برقرار کنم باهاش حرف بزنم .هر روز بیشتر تحویلش میگرفتم پول بیشتر .میوه.چای .لباس هیچکدوم کارساز نبود.و دریغ از یک مکالمه چند جمله ای.تا اینکه زمستون شد و هوا شدیدا سرد.سعی کردم صبحها زودتر باز کنم و شبها دیرتر ببندم.تقریبا اخرین مغازه.کم کم برای گرم شدن مخصوصا صبحها میومد تو مغازه پهلوی بخاری و این فرصت خوبی بود برای من.تقریبا سه ماه روزی ده دقیقه سعی کردم نشد نشد و نشد ولی تجربه جالبی بود .بعضی مواقع به این نتیجه میرسیدم که من چلم اون سالمه.من هدفم برگردوندنش به جامعه بود ولی کم کم حس کردم بیشتر از اونیکه من روش اثر بذارم اون منو تحت تاثیر قرار داده.تقریبا متقاعد شدم اگر ادامه بدم به مشکل برمیخورم.و شایدم میشدم سعید چله.چند تا درس اساسی ازش گرفتم.اول اینکه با اینکه تغذیه صد در صد ناقصی داره اما بدن سالمی داره که فکر کنم مربوط به اعصاب ارام و پیاده روی زیاد باشه.دوم اینکه یه نه بگو نه ماه سر دل نکش.خیلی رک و راست حرفشو میزنه.طرف هر کی میخواد باشه.سوم اینکه تو حال زندگی میکنه که عمرا ما بتونیم وقتی میومد تومغازه خودشو گرم کنه فقط خودشو گرم میکرد هیچ حرکت اضافی توش نمیدیدی و مهمترین درسی که از مقایسه رفتار های خودم و اون گرفتم اینه که .اون دیوونه است من چل.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 6:52  توسط سعید  | 

از یه گاوه می پرسند تو بیشتر نمیفهمی یا خر .میگه خب معلومه خر .میپرسن چرا.میگه اخه وقتی میخواد از خیابون رد بشه سرشو عینهو گاو میندازه پایین و رد میشه
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 0:33  توسط سعید  | 

مشغول چک کردن حسابهای مغازه بودم که یکی خیلی خودمانی اومد تو در حین وارد شدن سلام گرمی کرد که من بدون فکر کردن مثل فنر پا شدم .اینجور سلام کردنا و تحویل گرفتنها مال دودسته ادمهاست.اونایی که خیلی دوستتون دارن ونیز طلبکاران نوکیسه ای که به محض اینکه بفهمند طلبشون میخواد یه روز عقب بیافته سریع پوست میندازن و کارو به ناراحتی میکشن. دست و روبوسی کردیم صداش خیلی اشنا بود ولی قیافشو بخاطر نمی اوردم.تیز بود گرفت سریع خودشو معرفی کرد .کلی تشکر که اگه من کمکشون نمیکردم معلوم نبود تو اون بیابون چه میکردند.نفس راحتی کشیدم که طلبکار نیست اونم این اخر برجی ..... بیچاره فکر میکرد من واقعا می خواستم کمکشون کنم..حدودا یه ماه پیش رفتمه بودم بیرون شهر که کارم طول کشید و خوردم به شب.جاده ای که باید ازش بر میگشتم رو خوب میشناختم روزها امن بود ولی شبها تازگیها چندین مورد سرقت ماشین داشت و اکیدا بهم توصیه شده بودکه نه کسی رو سوار کنم و نه تو را وایستم.یکی از دوستام تازه ماشین خریده بود ماشین که نه پی کی..یه لحظه فکر کردم دوستمه کنار جاده وایستاده.منم زدم رو ترمز .البته صد متری جلوتر. پام رو گاز اماده فرار بودم که همین اقا به ماشینم نزدیک شد فهمیدم غریبه ترسیدم.وسط بیابون اونم غریبه .اومدم فرار کنم هول کردم خاموش کردم تا اومدم استارت بزنم در ماشینو باز کرد و سلام کرد منم خودمو جمع کردم و تظاهر کردم ماشینمو خودم خاموش کردم که پیاده شم و بهش گفتم چیه چته؟ ماشینش خراب شده بود و چند ساعتی بود که مونده بودن اونجا. بهش گفتم اخه مرد حسابی ادم زن و بچشو نصف شب سوار رنو میکنه و تو این بیابون .خلاصه کمکشون کردم . حالا اومده بود برای تشکر .اما من پیش خودم شرمنده بودم اخه من اون شب فرار کرده بودم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 0:18  توسط سعید  | 

شخصی رو میشناختم که وقتی فکرش مشغول بود یا مشکلی داشت زیاد تو دستشویی میموند .من خودم برای فکر کردن پشت فرمون تو جاده رو ترجیح میدم. یه دوستی دارم که روش جالبی داره که در نوع خودش منحصر به فرده که من از زبون خودش می نویسم: 

چند سالیه عادت کردم هر موقع میخوام فکر کنم میرم پیش پسر عمه ام.اون حرف میزنه و من فکر میکنم و  هر چه بیشتر حرف میزنه تمرکز من بالا تر میره .اخه ما همسالیم و از بچگی با هم بودیم .ولی چند سالیه فاز فکریمون عجیب با هم فرق کرده. اگر ما دوتا از اول اینطوری بودیم هرگز نمی تونستیم با هم دوست بشیم.شانسی که من دارم اینه که عطش اون برای نصیحت کردن من هر روز بیشتر میشه و منم روز به روز حرفاشو بیشتر نمیفهمم.

شما چی ؟ کجا و چطوری فکر میکنید؟اصلا فکر میکنید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 0:16  توسط سعید  |