تبليغاتX
ادم-بودن یا نبودن

ادم-بودن یا نبودن

A d a m - ToBeOrNotToBe

تا حالا شده که از اینکه شما هم انسانید شرمنده باشید .من برای همه ادمها را با هر خصوصیتی دوست دارم امامتنفرم از ........................

دیشب رفته بودیم عیادت یه بیمار .بیمار که نه ٫یه ادمه دل مرده .یه خانم محترم و ابرودار و تنها.شوهرش کارخونه داره و وضع مالی خوبی داره ولی من ازش متنفرم . سعی میکنم هرگز نبینمش . نه بخاطر اینکه مغروره و خودخواه .و نه به خاطر اینکه خسیسه و کثیف .و نه بخاطر اینکه به پولش مینازه و به تیپش   نه . این ادم لجن نزدیک به سی چهل ساله زنشو میزنه و حالا هم که زنش مریض شده و کمردردی رفته دنبال خوشگذرونی. نمیدونم چی بگم فقط میگم تو این دو سه ساعتی که این خانم  برامون درد و دل میکرد شرمنده شدم که ادمم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 23:40  توسط سعید  | 

لطیفه

مردی بر درخت گردویی تکیه زد و گفت میوه ای به این کوچکی را خدا در درختی به این بزرگی نهاده و هندوانه به این بزرگی را در بوته ای به این کوچکی . تا حرفش تمام شد گردویی از بالای درخت بر سرش افتاد مرد گفت: خدا را صد هزار بار شکر که هندوانه نبود !!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 23:42  توسط سعید  | 

امروز زندگینامه شیخ محمود شبستری را می خواندم که به نکته جالبی برخوردم من تصورم از شیخ شبستری با این مرتبه از عرفان و شناخت٫ فردی با موی سپید وسالخورده بود اما باکمال تعجب وی در سی و سه سالگی  دیار خاکی را ترک گفته اند.

 من نزدیک سی سال سن دارم اگر من در سی و سه سالگی از این دنیا باز نشست بشوم چی از من باقی خواهد ماند؟ وای اوضاع خیلی خرابتر از اونیه که فکرشو بکنم .....

بی خیال . جدی نگفتم....................... فکرشو نکنید

.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 23:17  توسط سعید  | 

این پنجشنبه و جمعه از بس با تلویزیون و کامپوتر و اینترنت و موبایل وموسیقی و...و..و...و...و...و... سر و کار داشتم در جواب مادرم برای رفتن به مهمونی بر خلاف همیشه سریعا جواب مثبت دادم اما متاسفانه تو مهمونی هم همه مشغول تماشای تلویزیون بودند یکی هم با کامپیوتر ور میرفت منم رفتم تو اتاق بچه خواهرم پنج سالشه. رفتم سراغ اسباب بازیهاش با چند تا عروسکها همخونی کردم و ماشین بازی و موتور و تفنگ و اما جالب تر از همشون عروسکی بود که اسب سواری میکرد اینقدر برام جالب بود که تا باتریهاش تموم نشدند تماشایش میکردم!!! سرگرمی فوق العاده ای بود وقتی اومدم خونه خیلی سبک تر شده بودم از حالا به بعد برای اوقات بیکاری ٫فراقت ٫خستگی ٫افسردگی ٫تنهایی ٫بدهکاری و نداریم یه راه دیگه هم پیدا کردم و  فقط کافیه چند تا عروسک نمکی یا اسباب بازی جدید بخرم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 23:14  توسط سعید  | 

شما به کسی که در اوج بالقوه بودن برای موفقیت در هدفی و در استانه پیروزی تغیر مسیر میدهد انهم  بخاطر هدفی بالاتر اما مبهم در موفق شدن چه میگویید:؟

 احمق

 دیوونه

نترس

کله خر

 سر به هوا

 طلسم شده

خدا برگشته

چل و خل.........................................

..................................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 23:11  توسط سعید  | 

تابستون امسال بود که یک گروه دانشجویی به همراه استادشون برای بازدید از کارگاه ما اومدند کارگاه ما در یک منطقه خلوت و باصفا و دور از شهر قرار دارد .یکی از انها که دانشجوی دختری بود فوق العاده پر رو و با اینکه رشته خودشون هنر بود ولی ایرادهای ابتدایی به کارهای استاد من میگرفتند و محض شوخی ومزاح هر چی به زبونش میومد مپروند که استاد نشنیده میگرفتند استاد خودشون هم چیزی نمی گفتند. منم که زشت بود دخالت کنم تا اینکه سفره صبحانه را براشون پهن کردیم و نشستیم به خوردن. صحبت استاد راجع به هنر و ارزش هنر بود که باز هم همان دختر میون سخن استاد پرید و گفت استاد میشه هنرو تو دو جمله تعریف کنید .؟استاد هم سریع پاسخ دادند هنر در جمله اول اینه که ما برای شما صبحانه تهیه کردیم خوردید  و هنر در جمله دوم اینه که شما بشینید پای این شیر اب و ظرفها رو بشوری در یک لحظه تموم بچه ها زدند زیر خنده  . از جواب استاد خیلی حال کردم .

 اول میخواستم مانعش بشم اخه زشت بود مهمون بودند ولی نشست و تموم ظرفهارو شست و اخر سرم وقت رفتن از استاد عذرخواهی کرد و رفت.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 16:28  توسط سعید  | 

این پست را تلنگری به خود میدانم و هیچ.

خطوطی است تکراری.بسیار تکراری اما قابل تامل.

بهتر است نخوانید اما اگر خواندید ...............................................

 ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 20:21  توسط سعید  | 

سرمو پایین انداخته بودم و غرق در افکار پراکنده که یه دفعه صدای چل محلمونو شنیدم که بالای سرم ایستاده بود و به من میگفت: اگه اومدن دنبالت بری ضامن صدام بشی نریا.میزنن میکشند.گفتم چرا .گفت من بهت گفتم خودت میدونی.بعدم یه صد تومنی گرفت  و منو با افکاری پراکنده تر گذاشت و رفت. 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 11:41  توسط سعید  | 

راننده کاميوني وارد رستوران شد.

دقايي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت سوار هم به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از چند دقيقه پچ پچ کردن، اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد.

راننده به او چيزي نگفت . دومي شيشه نوشابه را روي سر راننده خالي کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتي راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمين خورد ولي باز هم ساکت ماند.

دقايقي بعد از خروج راننده از رستوران يکي از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بي خاصيتي بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!

رستورانچي جواب داد : از همه بدتر رانندگي بلد نبود چون وقتي داشت مي رفت دنده عقب 3 موتور نازنين را خرد کرد و رفت.

منبع:دیوونه خونه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 1:5  توسط سعید  | 

وقتی می‌ری زیر بارون، هر چقدر که بتونی بارون جمع کنی، منو همون‌قدر دوست داری، هر چقدر هم که نتونی جم کنی و بریزه زمین، همون‌قدر من تو رو دوست دارم".

این متن اس.ام.اس خانم جوانی است که به اشتباه برای دوست شوهرش می‌فرستد و از قضا شوهر او هم با خبر می شود و خلاصه کار تا پای طلاق بالا می‌گیرد!

----------------------------------------------------------------------------------

خوشبختانه همه شما استاد اس ام اس هستید ولی اگر دوست دارید مطلبی در مورد تحلیل جامعه شناختی ان بدانیدمیتونید به رادیو زمانه مراجعه کنید .مطلب ان علمی نیست اما جالب است.            

اینم یه خاطره از خودم :ساعت هشت شب بود که برای دوستم پیام دادم دادم که دارم میرم فلان جا و تنها هستم.اگه میتونی باهام بیایی تا پنج دقیقه دیگه سر کوچه باش.بعدم رفتم سر کوچه ده دقیقه ای موندم نیومد پیش خودم گفتم حتما کاری داشته و تنهایی رفتم و اومدم . همون شب ساعت حدود یازده همون دوستم زنگ زد که چرا نمیایی من نیم ساعته سر کوچه وایستادم .اقا سر حساب که شدیم دیدیم که پیامی که ساعت هشت فرستادم ساعت یازده رسیده به دوستم اونم سریع لباس پوشیده بود و اومده بود سر کوچه.........خلاصه رفتم سر کوچه کلی به سیستم تلفنهای همراه خندیدیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 0:33  توسط سعید  | 

نقل است .مسافری در بیابان برای رفع گرسنگی مقداری کمی غذا همراه داشت و مسیری طولانی.همین که نشست برای غذا خوردن اسب سواری از روبرویش رد میشد مسافر هم داد زد بفرما بفرما غذا.اسب سوار  برگشت و از اسب پیاده شد و گفت :بسیار خب. اسبم را کجا ببندم .مسافر هم مکثی کرد و گفت روی زبان من.

حالا حکایت من است و دوستم ..............................بگذریم قصد نوشتنش را ندارم ولی اینو بگم که چند روزیه علاف کاری هستم که خودم در حق خودم کردم .خود کرده را تدبیر نیست.یه

یکی از دوستام حرف قشنگی میزنه  :اگه دستشویی بلدی یاد کسی نده.شاید یه بار عجله داشته باشی میری میبینی همون طرف نشسته توش و گرفته به سرش.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 12:35  توسط سعید  |